منوچهر خان حكيم
196
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
چون نامه تمام شد ( 122 ) درهم پيچيد و گفت : شخصى مىخواهم اين نامه را برداشته به نزد هزاردستان برد . از كسى جواب نيامد كه صلصال خود از جاى برخاسته گفت : اى ملكه ! كار من است . ماروس گفت كه : بسيار خوب است . پس فرمود تا جنيان نيم تختى آوردند ، صلصال بر فراز آن نشسته تحفه و تبرّك بسيار برداشته متوجّه قلعهء چهارم قاف شدند . همهجا مىرفتند تا بر مكان هزار دستان ديو رسيدند . آن تخت را بر زمين نهادند ، صلصال خان به در آن قلعه رفته دعا و ثنا گفت و آنچه آورده بود گذرانيد ؛ شروع به عجز و زارى نمود و آن نامه را بيرون آورده ، داد و گفت : اى خداوند ! داد از دست بندهزادههاى شما كه لشكر به الگهء ما كشيدهاند و شهر و خانه را از دست بنده گرفته . فكر بسيار كردم ، به غير آنكه به خدمت تو آيم و تو را به آن جانب برم علاج ديگر نداشتم . اميد كه بندهء بيچارهء خود را دريابى كه بجز تو ديگر كسى ندارم و متوقّع آنكه بندهء داعى « 1 » خود را فرونگذارى . القصّه ، چون آن ديو اين تضرع و زارى از صلصال ديد و نامهء ماروس را خواند ، گفت : اى خان بالغ ! چون تو را كار افتاده است ، من زرهى دارم طلسم بند با خود كه هيچ حربه بر آن كار نمىكند و تيغى هم دارم زهرآلود و به زهر آب داده بودم كه فرصتى يابم ضربتى بر سليمان زنم و آن نشد و آن تيغ در نزد من مانده ؛ الحال من آن سلاح را به تو دهم . مىروى در برابر اسكندر صف مىكشى و طبل جنگ مىنوازى و خود به ميدان مىروى و داد دل از مردم آدمى مىستانى . من نيز به نوعى كه مىدانم حلقهاى در گوش اسكندر مىكشم . آنگه در قلعهء قاف آن دو حرامزادهء بىانصاف به عزم مصاف اسكندر متوجّهء ختا شدند و به چاه عزازيل آمده ماروس و منهاز را ملاقات كردند . ماروس نيز التماس بسيارى نمود به هزاردستان كه در وادى صلصال خان خود را معاف ندارى . پس هزاردستان رو به جانب صلصال كرد و گفت : الحال به خاطر جمعى برو در برابر اسكندر صف راست كن و خود به ميدان رو ؛ اما خاطر جمع باش . پس صلصال ديو را دعا كرده ، از چاه بيرون آمده متوجّه ختا شد .
--> ( 1 ) . داعى : دعاگوى .